تبليغاتX
جاده در دست تعمیر است - و اینک: پدر مشکوک می شود...

 

سر درد هایم زیاد می شود از زمانی که دوره ی درمانی ام را شروع کرده ام به جای بهتر شدنم بدتر شده ام، کم کم دارم به دکتر بودن این دکی شک می کنم همانطور که بابا به من مشکوک می شود، پول تو جیبی ماهانه ام  سر به فلک کشیده، کم کم باید فکر کاری برای خودم باشم گرچه دکی می گوید نباید مغزم زیاد فعالیت کند. اما آقای پدر را چه باید کرد؟

 

معترف می شویم

آقای پدر طی یک دوره عملیات ژانگولری مچ ما را درست جلوی مطب دکی می گیرد، به هر در زدیم که دو در شود نشد، چون چند پیشش دکی جان خبر خوشی مرحمت فرموده بودند که این تومور پررو، رویش کم شده و درمانمان بالاخره جواب داده است، تصمیم گرفتیم به پدر عزیز دردانه بگویم که تومور داریم!! پدر کمی نگاهمان کرد و بعد همه چیز سیاه  می شود!!!

****************************

پدر عزیز بالای سرمان نشسته و سرمان داد می زند، چه بی ملاحظه! مثلا من مریض هستم. اما قیافه ی پدر چیز دیگری می گوید. طی آخرین رویدادها من باید الان درست جلوی درب مطب دکی جان باشم اما نیستم بلکه داخل رختخواب می باشم، صدا آقای پدر بلند می شود:

تا کی می خوای بخوابی بی خاصیت. ساعت از 11 رد شده!!!

و من شک می کنم که آیا یعنی واقعا همه ی این روزها خواب بود؟ یعنی خواب بود؟

500 تا ساندویچ نون و پنیر و گردو بردیم پخش کردیم، بلکه خدا نزند پس کله مبارک و تومور دار شویم!

 

 

پی نوشت: بی خود فحش بارمان نکنید. کسانی که از روز اول خواندند می دانند این یک داستان است. البته خوابی است که به اشکال مختلف به دیدار ما می آید اما خو چه باید کرد؟ گفتیم شما هم از خوابمان مستفیض کنیم٬ بد کردیم؟

+ 87/01/2323:22 کارگر |

هموطنان عزیز توجه فرمایید
هموطنان عزیز توجه فرمایید
تمامی مطالب این وبلاگ
تمامی شان ها!
حاصل تخیلات نویسنده ی این وبلاگ می باشد.
و هر گونه مسئولیتی در زمینه ی برداشت های شما از ما، به گردن خودتان است.
با تشکر
کارگر!

Home
Email
Night Skin