اصولا در حال دودر کردن ساندویچ ها هستیم. زورمان می آید هم صد تا پیاز را میل کنیم هم صد تاشلاق را. عمراً!!
چون احتمالِ شک می باشد، مادر گرامی را تشویق فرمودیم که خودش این کار را بکند، ولی مادر گرامی زیر بار نرفتند و گفتند نذر کرده با دستمان خودم درست کنم و پخش کنم.
حرص می خوریم که چرا همیشه از ما مایع می گذارند.
دیروز که از خواب بلند شدیم با چهره ی پر از شکِ خواهر گرامی روبرو شدیم چرا؟ چونکه خانم منشی ِ گلمنگی ِدکی جان تماس گرفته اند گفتند برای برنامه ریزی دوره ی درمانی خود یه سر تشریف ببرم مطب.
خوب که چی اینکه مشکلی نیست خیلی ها سرطان دارند.
الان دو ساعت است خواهر گرامی سر هر 10 دقیقه بی هوش می شوند و ما با یک پاتیل آب بالای سرشان در حال غرق شدنیم.
خدا رو شکر خانم والده منزل تشریف نداشتند.
وای به روزی که...
خواهر گرامی در حالی که در بین دستمال کاغذی های استفاده شده و استفاده نشده دست و پا می زند، هی به ما نگاه می کند و هی گریه می کند، هی ناله می کند و می خواهد برای ما بمیرد، کم مانده برویم کفنمان را بپوشم.والا!
برای سرگرمی هم که شده وارد آرایشگاه همیشگیمان شده و خودمان را روی صندلی پرت می کنیم و از لیلای عزیز می خواهیم مقداری موهایمان را کوتاه کند! وقتی موهایمان را که به قول ایشان 1 تن وزن دارد را بالا و پایین می کند، خیلی جدی می گویم مواظب کله ی ما باشید چون یک عدد تومور در سر داریم. و اینگونه شده که لیلا جان چنان زدند زیر خنده و پس کله ی ما، که به تنها نتیجه ای که رسیدیم این است که دیگر با کسی جدی صحبت نکنیم!!