تبليغاتX
جاده در دست تعمیر است - پنج روز بعد: من مانده ام تنهای تنها

 

وارد مطب که می شویم سرک می کشیم داخل آبدارخانه بلکه دکی را ببینیم. ولی خانم منشی گلمنگلی را می یابیم که دارند جلوی آینه آرایش می فرمایند. کمی مشکوک می شویم که اینجا کجاست و من کی ام؟ داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که تنها بیمار این دکی خودم هستم که بیماران گرامی با یک حرکت انتحاری! به صورت گله ای وارد مطب می شوند.

وارد اتاق دکی که می شوم، کله ی کچل ایشان را پشت پنجره مشاهده می فرماییم. پرونده!آزمایشات را تقدیم می کنیم. عکس را می بینند. نوشته ها را می خوانند و بر خلاف همیشه می آیند روبروی ما می نشینند و ما باید کلی خر باشیم اگر نفهمیم یه مرگی داریم!!

دکی: از من خوشت اومده یه سره اینجا وِلی (veli)!!

من: کله ی کچلتان مجذوبم می کند!!

دکی: جداً پدر گرامی نیامدند.

من: ایشان کار داشتند یک قرار مهم سر کوچه ی اُوراق فروشی داشتند با یکی از دوستان.

دکی شبیه علامت سوال می شود و مجبورم توضیح بدهم.

من: پای آبرو در میان بود. یه کَل کَل با یکی از دوستان در زمینه شطرنج داشتند رفتند کسب آبرو کنند.

نمی دانم دکتر به ریش ما می خندد یا به ریش طبابت خودشان!!

دکی: یه غده ی خیلی خیلی کوچک توی سرت داری.

و من می دانستم که یه مرگی دارم اما نه به این خنده داری. جناب دکی فرمودند یه غده ی بسیار بسیار کوچک توی سرم وجود دارد که نمی شود عملش کرد؟ چرا؟ چونکه این غده ی عزیز بین دو رگ بسیار حساس سر قرار دارند که اگر تکانشان بدهیم، می میریم! و نکته جالب اینجاست که تومور گرامی دارد روز به روز یک میل بزرگ می شود و محاسبات دکی جان بنده دقیقا 7 ماه و 8 روز فرصت دارم تا این تومور بی انصاف یکی از دو رگ گرامی را پاره کند!

دیدید محکوم شدیم به مرگ!

 

روزها از دست می روند

بعد از مطب دکی می خواهیم عین این بازیگران فیلم های خارجی روانه پارک شویم و به بچه هایی که برای پرندگان دانه می ریزند نگاه کنیم و بر زندگی از دست رفته آه بکشیم، اما حالش نبود به همین خاطر می رویم پیش یکی از دوستان کمی ور می زنیم و از بیماری می گویم که دوست عزیز کلی می خندد و کلی کتکمان می زند که تو هیچ چیزت به آدم نرفته و من مانده ام حیران که بالاخره کی قرار است یکی پیدا شود ما را باور کند.والا!!

 روانه خانه می شویم. مادر گرامی از پنجره آویزان است. تا مرا می بیند نزدیک است سقوط کند در همین لحظه تصمیم می گیریم حرفی به این نو گل شکفته ی هستی نزنیم. هنوز در ورودی باز نشد خرخره ام گرفته شده به دیوار چسبانده و ترور می شویم به چی شد؟ چی گفت؟ چرا نگفتی من بیام؟ چرا تنها رفتی؟ چرا این قدر دیر کردی؟

و من از فرط خفه شدن نزدیک بود کل تصمیمات اخذ شده را به باد فراموشی بدهیم که خواهر گرامی به دادمان می رسد.

مقداری هوا میل می کنیم و خدمت مادر گرامی عرض می کنیم که دکی آدم وسواس و حساسی است وگرنه منه پوست کلفت چه دردی می توانم داشته باشم.

مادر گرامی نفس عمیقی می کشند و می فرمایند: از اول هم می دونستم تو هیچیت نیس. برو 500 تا  ساندویچ نون و پنیر و گردو درست کن ببر تکیه ابوالفضل پخش کن!

در یک لحظه ی تاریخی نزدیک است از دهانمان در برود، ما که رفتنی هستیم پس آخر چرا باید چنین کنیم؟ که با دیدن چشمان به اشک نشسته ی مادر، خفقان می گیریم. مادر گرامی دست به آسمان می برد و کمی قربان صدقه خدا می رود و شکرش می کند که این بچه ی نیمچه دیوانه اش سالم مانده است. ما هم اصلا به روی مبارک نمی آوریم که خدا فعلا همه مان را دور زده است!!

 

+ 87/01/2020:10 کارگر |

هموطنان عزیز توجه فرمایید
هموطنان عزیز توجه فرمایید
تمامی مطالب این وبلاگ
تمامی شان ها!
حاصل تخیلات نویسنده ی این وبلاگ می باشد.
و هر گونه مسئولیتی در زمینه ی برداشت های شما از ما، به گردن خودتان است.
با تشکر
کارگر!

Home
Email
Night Skin