تبليغاتX
جاده در دست تعمیر است

خب ديگه اينجا تعطيل مي باشد. ما خودمان را افشا مي كنيم

كلا جنبه ي دو جا نويسي رو نداشتم از اول هم.

اين گونه بود كه اين گونه شد.

من اينجام 

+ 88/06/142:59 کارگر |

دلم براي اينجا تنگ شده بود. براي دوست جان هايم. براي زني از سرزمين آفتاب راه راه... براي سرگيجه جان. .. براي زندگي بانو ... نسيم شمال... براي خود كارگر جان... اينقدر فشار اين روزها هست كه ديگر دلمان هم كارگر نمي افتد...

براي روزهايي كه مي خواهيم رنگين كمال باشد... دعا كنيم...

+ 88/04/143:24 کارگر |

 

 

دالی!!!!

 

 

+ 87/10/031:20 کارگر |

 

دوران دبستان هم نمره ام عین نظرات پست قبلی ام بود!! هیچ وقت بیست نگرفتم!

 

 بله اینجاست که همه اشتب می کنند.

کارگر مگر بتواند عاشق بیلش شود فقط! والا!!!
ما عاشق بیست هستیم یعنی بودیم الان که دیدیم پست قبلی ما ن به ۲۰ رسیده داریم دنبال یه چیز سخت تر می گردیم بلکه خدا آن هم اجابت کند!!!!
والاتر!!!!!

+ 87/09/0122:29 کارگر |

 

 

امشب همینطوری از پایین لینک ها شروع کردم به باز کردن وبلاگ ها:

فریار--------------------------------------------> تخته شد!

نوشتارهای کاملا آزاد -------------------------> تخته شد!!

سیگار پیچ ------------------------------------> تخته شد!!!

گند زده ---------------------------------------> تخته شد!!!!

توت فرنگی های نه چندان وحشی ----------> تخته شد!!!!!

کرگدن----------------------------------------> تخته شد!!!!!!

 

و ما لذت بردیم از این همه آپ دیت بودنمان!!!!

 

+ 87/08/0223:9 کارگر |

 

 

بله

این ما هستیم.

لطف کنید برای نظر دادن و سوالات از مدیر برنامه هایمان وقت بگیرید!!

ما سرمان به انواع ابیات و بدیعات و اینا مشغول است.

ما  قرار است همراه تنها ۱۲ نفر دیگر در طول ۴ سال ادب شویم!!!

 

دیروز دختر دایی دبیرستانی غیر انتفاعی رونده یمان!!! به ما گفت کلاس ما از شما شلوغ تر است و ما هی لبخند تحویل دادیم.دانشگاه ازاد رشته ی ادبیات آن هم با یک سری پیر از پا افتاده که هی سر کلاس باید فشار خون این یکی را بگیری و قرص فلان پیر مرد را سر ساعت بدهی٬ واقعا توقع دارید ما بیاییم اینجا از چه سخن بگوییم ها!!!

دوستان عزیز توجه فرمایید

دوستان عزیز توجه فرمایید

منظور اینجانب از مسن بودن به  اساتید گرامی نبود  بلکه هم کلاسی ها و هم رشته ایی هایمان بود!!!

( جمله ی بالا اِندِ ادبیات بود!!!)

خدا آخر عاقبت ما را شما را همه را بخیر کناد!!!!

با تشکر از دوست جان ها به صورت ویژه و همینجوری:

زنی از سرزمین آفتاب راه راه

بانوی نشا.اشا

نسیم شمال

 

 

در ضمن نوشت: این پست بر روی آبهای خلیج همیشه فارس نبشته شده!

 

 

+ 87/07/2610:38 کارگر |

 

بچه ها سلام!!

نخیر ما قصد تبلیغ مجله ی بچه ها سلام را نداریم دقیقاْ منظورمان بچه ها سلام بود یعنی بچه ها سلام.

آمدیم بگوییم ما فردا می رویم تا اولین شاهکارهایمان را در کلاس های پر پیچ و خم دانشگاه به نمایش بگذاریم .

دلمان برای خودمان می سوزد. امروز یکی از موسپید های دانشگاه که از غذا!!!!( دقیقاْ با همین ذ)دوستمان هم هستند٬ آمده بود محل کارمان و افاضه کلام!! فرمودند که:

عزیزم فردا با این قیافه نیای دانشگاه ها!!! رات نمی دن.. یه کرمی یه رٌژی!!

احتمالاْ کسانی که ما را می شناسند کاملا چهره ی ما را مجسم نموده اند !!

ما تلفیقی بودیم از  + +

 

در ضمن در همین مکان مقدس از زوزه جان موتوشکریم که نگذاشتند ما به جرعه جوانان ناکام بپیوندیم و نظرات پست قبل را به ۱۰ رساندند!!!

پ.ن : از کجا فهمیدی ها؟

+ 87/07/071:20 کارگر |

هرچه منتظر ماندیم!
هرچه سعی کردیم

هرچه امید دادیم به این دل وامانده!

دیدیم نخیر!!
این نظرات وامانده از ۹ تا بیشتر نمی شوند!!!

 

دیروز با اجازه دوستان رفتیم ثبت احوال ( منظورمان دانشگاه است) جالب بود برایم.

 چرا؟

چونکه تمام ۲۰۰۰ و خرده ای!! دانشجوی ترم اولی را خودشان انتخاب واحد کردند ما را ( ما : یعنی من و یکی دیگر) را فرستادند خودمان از کافی نت انتخاب واحد کنیم...

فردا عکسمان را اینجا می گماریم شما ببینید روی پیشانی مبارک چیزی لحاظ شده؟!!!!

 

یه روز بعد نوشت: قابل توجه دوستان عزیز و گرامی ما به زور٬ کتک و خشنود خانوادگی تن به دانشگاه رفتن داده ایم. این را گفتیم که کسی فکر نکند ما الان عشق کلاسور و کفش تق تقی هستیم!!!

+ 87/06/280:26 کارگر |

ها؟

چیه؟

مگر ما شاخ داریم؟

مگر ما غیر از بقیه این جماعت بی کار هستیم؟

کی گفته به ما نمی آید؟

حالا چکار کنیم که نشد هیچ رقمه بپیچانیمش؟

ها؟

چیه؟

کارگر دانشجو ندید؟

حالا ببینید!!
فکر کن!!
کارگر دانشجو شود!!!

منتظر اتفاقات ما باشید!!!

 

+ 87/06/1522:57 کارگر |

این یک پست جدید است!!

ها؟ چیه؟

همه توی این ممکلت از ۱۲ساعت کار روزانه فقط ۲ ساعت کار مفید دارند. خوب این هم پای همان!!

مگر ما غیر از بقیه ایم؟!

والا!!

 

+ 87/06/0614:0 کارگر |

بسمه تعالی

این پست در کمال بی عقلی٬ ناسالمی و بیشعوری نوشته می شود و کل الاجمعین خانواده هم شاهد آن می باشند. ما(۱)در اثر برخورد یک عدد بیل به ملاجمان (۲ )دار فانی را ول کن نیستیم(۳) و همچنان داریم(۴)با بیل و کلنگ برای خودمان( ۵ )فیلم تایتانیک می سازیم(۶ )و اینکه این جا هی کم می آییم(۷ )هی کم می نویسیم( ۸ ... اینا... به خاطر این است ما( ۹ )۲۶ ساعت در روز مشغول به کار می باشیم(۱۰ )و به ما حق بدهید بیاییم ( ۱۱ ) اینجا و دری وری تحویلتان( ۱۲ دهیم(۱۳)

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

.

۱ .یعنی من.

۲ .یعنی ملاجم.

۳.یعنی نیستم.

۴.یعنی دارم.

۵.یعنی خودم.

۶. یعنی می سازم.

۷.یعنی می آیم.

۸. می نویسم.

۹. یعنی من.

۱۰.  یعنی می باشم.

۱۱. یعنی بیایم.

۱۲.  یعنی همان تحویلتان!!

۱۳. یعنی می دهم.

+ 87/05/0317:46 کارگر |

تکیه کلام جدید ما:

یکی اول بزنید توی گوش خودتان و بگویید:

اِوا خدا مرگم بده!!!

.

.

.

.

.

.

.

بعداْ نوشتم: تا چند روز دیگر اعلامیه فوت کارگر منتشر می شود.

+ 87/04/200:14 کارگر |

 

 

حالا که همه خودمانی هستند و از کنکور هم فاصله گرفته ایم فاجعه ی کارگر بودنمان را رو می کنیم: ما (همین مایی که نمی بینید) درست نیم ساعت قبل از کنکور متوجه شدیم که کنکور داریم

هنوز خانم والده از جیغ ما بهوش نیامده اند.

خو ما چه گناهی داریم ما فکر کردیم مانند دو سه سال پیش کنکور هنر در عصر جمعه برگزار می شود!

چشممان کور یک بار به این مملکت اعتماد کردیم

 

 

+ 87/04/0816:40 کارگر |

 

هموطنان عزیز توجه فرمایید                           هموطنان عزیز توجه فرمایید

 

ما کنکور دادیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم 

اما خبر اصلی:

دانشگاه قبول که نمی شویم هیییییییییییییییییییییچ

 

مجاز هم نمی شویم هییییییییییییییییییییچ

 

مردود علمی می شویم بد رقمممممممممممممم

 

خدا به خانواده گرامی رحم کند یک سال دیگر باید ما را متحمل شوند.

+ 87/04/0620:37 کارگر |

ما آمدیم.

به مدت ۳ روز در هتل کاملیا سبزوار سکنا گزیده بودیم و مشغول برگزاری جشنواره فیلم و عکس استان خراسان رضوی بودیم.

ما و همشهری ما بس که به مقررات احترام می گذاریم در یک حرکت انتحاری با ارائه  ۸ دعوت نامه به صورت کاملا قاچاقی ۱۶ نفر را وارد هتل نمودیم.

تصور کنید در یک اتاق  ۱۲ متری ۴ نفره ۱۴ تا آقا را جا داده باشند. مطمئناْ حتی تصور این مسئله هم باعث گرفتن بینی تان می شود.

در کل از عوامل اجرایی جشنواره که تمامی سعی خود را برای سوهان کشیدن اعصاب ما خرج کرده بودند بگذریم٬ چای خوردن های نیمه شب دور میدان به صورت گله ای از خاطراتمان نخواهد رفت.

 

+ 87/04/0311:31 کارگر |

وقتی  امر می کند کی جرات دارد اطاعت نکند٬ ها؟

از من پرسید زندگی چیست؟

مثل این است که بپرسی هویج چیست؟

خو هویج٬ هویج است و همین است که هست!

 

 

۲۰ آوریل ۱۹۰۴

از نامه های چخوف به اولگا

 

این تمرین امشب تون باشه واسه نامه های عاشقانه تابعد !!

+ 87/03/2616:35 کارگر |

ما آمدیم بگوییم هستیم! آن هم بدفرم!

فقط خداوند کمی نوازشمان فرموده سیستم و خودمان را کم مانده بود بفرستند سینه قبرستان!!

خدا مرگمان ندهد الهی!

نخیر

تصادف؟

نخیر!

مشکلات خانوادگی؟

نخیر!

کیف قاپی؟

خیر!

گروگانگیری؟

خیر!

چیه؟ فکر کرده اید ما لارا کرافتیم! نخیر نیستم دو شاخ برق را کندیم بزنیم به ضبطمان که به سیستممان وصل بود جا نمی افتاد کردیم توی دهان مبارک بلکه صاف شود!

ما که اولش گفتیم لارا کرافت مرافت نیستم( اسمش همین بود؟)

ما یکی کارگر بیل به دستیم/ نام شاعر مگذارید و حرامم نکیند!!

دلمان برای یغما بیچاره له شد!!

بعداْ نوشتیم: دهانمان مقداری کج شده ! خانوم والده می فرمایند بس که دهن کجی کردید به این و آن!

ما؟

استغفرالله!!

+ 87/03/0819:52 کارگر |

با سلام

شما دوست عزیز صدای ما را از نزدیک ترین کافی نت موجود در شهر با لاک پشتی ترین سرعت ممکنه می شنوید!

چرا؟

چرا ندارد که!!

وقتی ییییییییییییییهو حس طنزتان غلیان می کند می پرید پشت سیستم و می نویسید و می نویسید و وقتی می خواهی وبلاگت ر اآپ کنی خبر - از غیب که چه عرض کنم- می رسد شارژ شما تمام شده بپر برو پارژ کن. جداْ اولین کاری که به ذهنت می رسد چیست دوست جان ما ها؟

خو ٬ همه مطالب طنزمان را به ابدیت پیوند دادیم رفت رد کارش!

حس طنزمان به دلیل رفتار شرم آور این ای دی اس ال کوفت زهرماری دوباره قهر کرد!

بعداْ نوشیتم: ما می خواهیم زین پس در این مکان غمنامه بنویسیم بس که این حس طنزمان حال ما را می گیرد.

راستی کی گفت ما حس طنز داریم؟

+ 87/02/1911:20 کارگر |

بسمه تعالی

آقای برادر را هول دادیم میان مرغ ها ی عزیز و آمدیم خدمت شما.

در این لحظه متوجه شدیم که با داماد کردن آقای برادر چشمه ی طنازی مان خشکیده بد فرم!

در هنگام عقد این دو نوگل شکفته کم مانده بود عاقد هم بزند زیر گریه!

والا!!

خو٬ هر دو یکی یک دانه هر دو عزیز خانه! تازه خانواده شریف عروس مان همین یک فروند بچه را داشتند از مال دنیا!

ما حس طنزمان را می خواهیم!خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

بعداْ نوشتیم:

ما در نظرات دوستان قبلی فهمیدیم که هییییییییییییییییییییییییییچ کدام از این عزیزان عمراْ ترفند های خواهر شوهر بازی را یاد ندارند!

  فکر کن! 

+ 87/02/1312:1 کارگر |

این وبلاگ به دلیل خواهر داماد شدن صاحابش  تا ۱ هفته ی دیگر همنشین باقالی ها می باشد.

ما می آییم ما با دست پر می آییم ما همراه با آخرین مدل های خالی بندی می آییم.

در این بین که ما نیستیم لطفا آخرین متد های خواهرشوهر بازی   را برایمان بگذارید٬ چرا که ما اینقدر که دفعه ی اولمان است بلد نیستیم چطور برخورد از نوع سومش را داشته باشیم و هی به این عروس بیچاره لبخند پت و پهن تحویل می دهیم.

هم اکنون نیازمند ترفندهای شما هستیم!

 

+ 87/02/0911:4 کارگر |

باز بهار شد... 

باز ملت دیوانه شدند

باز همه زدند به کوه و دشت و صحرا

باز...

بی خود هی توی وبلاگاتون ننویسین٬ بارون اومد٬ پاک شدیم و تطهیر شدیم و دوباره متولد شدیم از این حرفا!

 طی آخرین اخبار تمام باران های امسال اسیدی می باشد٬ حالا شما هی چپ و راست بروید زیر باران!

 آخر سر منهدم می شوید هاااااااااااااا!

از ما گفتن بود!

+ 87/02/0417:18 کارگر |

ما در همین لحظه ی مبارک و میمون دوست داریم سرمان را با تمام وجود به اولین دیوار ممکنه بکوبیم!

ما می خواهیم سر به تن گوگل نباشد.

ما می خواهیم این فی لتری ها بیایند گوگل را فی لتر کنند٬ هی ما خوشحال می شویم٬ هی خوشحال می شویم!

ما می خواهیم گوگل بترکد!

خدا الهی ورشکست کند این گوگل را که استعدادهای ناب ما را این چنین کور می نماید.

چرا؟

چرااااااااااااااا؟

چراااااااااااااااااااا؟

می پرسید چرا؟

وقتی یکی برود توی گوگل و احمق و احمق تر را سرچ کنید و این گوگل از خدا بی خبر اول از همه وبلاگ ما را معرفی کند... توقع ندارید که برایشان پیام تشکر بفرستیم ها؟

+ 87/02/0214:15 کارگر |

اون: ببین عزیزم تو جون بخواه!

بهت قول می دم بهترین خونه رو واست بخرم٬

بهترین ماشین رو٬

یه زمینم می ندازم پشت قبالت٬

بهترین عروسی رو توی بهترین هتل واست می گیرم٬

ماه عسل می برمت سواحل هاوایی٬

هر چی بخوای واست می خرم... چیزی شده عزیزم؟

من: دوربین مخفیه؟

 

بعداْ نوشتیم:

ما طی یک عملیات احمقانه ( با تمام وجود تلفظش کنید) برنامه فلش پلیرمان را پاک کردیم.حالا هرچه زور می زنیم هیچ رقمه نصب نمی شود.

غلط نمودیم دوست عزیز٬ غلط! می دانید چیست؟

 د.د ( مخفف دوست داشتنی ها): ما یک عدد برنامه فلش پلیر را شدید دوست می داریم!

د.ن:(مخفف دوست نداشتنی ها ( عمراْ اگر می فهمیدی٬ اگر نمی گفتیم!!!!!)): ما خودمان را دوست نمی داریم بس که آی کیو می باشیم.

+ 87/01/3117:18 کارگر |

وقتی یکی به ما می گوید دوست داشتنی ها و  دوست نداشتنی هایت را بنویس، تازه یادمان می آید که چقدر آدم فروتن و متواضع و احمقی هستیم!! خو، هستیم دیگر!!

 

دوست جانمان چهار ستاره مانده به صبح از ما خواسته اند دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی هایمان را بنویسیم. البته اگر حوصله ی ما را ندارید بروید دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی های ( چقدر طولانی است وامانده) همین دوست جانمان را بخوانید انگار حرف ما را خوانده اید.

دوست داشتنی ها:

ما دوست داریم در خیابان شلنگ تخته بزنیم و راه برویم، حالا هی مادر خانمی و آقای پدر و برادر چشم غره تحویلمان بدهند. ما آدم بشو نیستیم خو!!

ما دوست داریم به بچه های طفلکی مردم هی چشم غره برویم، انقدر که اشک بچه را در بیاوریم بعد خودمان مثل احمق ها برویم برایشان شکلات بخریم تا گریه نکنند.

ما دوست داریم مانتوهایمان حتما جیب داشته باشد، اگر نداشته باشد دق مرگ می شویم خو، بعد با یک جفت کفش آهنی ( به قول خانم والده) برویم به جنگ آسفالت های درب و داغان شهرمان. اگر کسی پایه پیاده روی یافتیم که هیچ، وگرنه با ذوقی بسی مثال نزدنی خودمان تنهایی می رویم.

ما دوست داریم هی الکی توی کتاب فروشی های شهر ول بگردیم!! تمامی کتاب فروشی های شهرمان ما را می شناسند، البته دوستمان دارند ها ! چون هی فرت و فروت کتاب می خریم.

ما دوست داریم وقتی از روزگار ضدحال خورده ایم، برویم داخل کتابخانه ی شهرمان و بین قفسه های کتابخانه راه برویم و بوی کتاب را استشمام کنیم. ( خانم های کتابخانه به عقل ما شک کرده اند بعد از 8 سال رفاقت!) یا دوست داریم برویم کتاب فروشی لای یک کتاب نو را باز کنیم و بوی نو بودن کتاب را ببلعیم. انقدِ حال می دهد به آدم، نمی دانید!!

ما دوست داریم، وقتی به کسی می گوییم نه آنقدر شعور داشته باشد که بفهمد ما گفته ایم نه، نه اینکه بگوید خوب پس من بعداً تماس می گیرم!!

ما دوست داریم پفک بخوریم از نوع موتوریش یا ساندویچ هایدا !!! آخ این یکی جز اولین عشق های ما محسوب می شود.

ما دوست داریم برویم در پارک شهرمان بنشینیم با پیرمردهای پارک اختلاط کنیم. یا پاهایمان را روی نیمکت جمع کنیم و برای خودمان بلند بلند فروغ بخوانیم: درد تاریکیست درد خواستن، رفتن و بیهوده خود را کاستن...

ما دوست داریم اگر خواستیم سوار تاکسی شویم حتما جلو بنشینیم. خو بدمان می آید بنشینیم عقب!! هر وقت هم عقب، از این خاله خان باجی ها نشسته است و ما می رویم جلو می نشینیم، آقا هی به ما چشم غره می روند هی چشم غره می روند!!

ما دوست داریم برویم مجسمه سازی یاد بگیریم. اما استاد جان گفته اند تا کنکور ندادی و جواب قبول نشدنت!!! نیامده خبری از کلاس نیست. خو دلشان کمی هم برایمان نمی سوزد!

ما دوست داریم اگر دانشگاه قبول نشدیم برای خودمان کتاب فروشی بزنیم. فکر کن!!!

دوست نداشتنی ها:

ما دوست نداریم کیف برداریم با خودمان خو.

ما دوست نداریم  هی  با ماشین شخصی اینور و آنور برویم عادت داریم مثل کارگرها پیاده همه جا را گز کنیم.

ما دوست نداریم صبح ها خواهر خانمی در کمدشان را بکوبند به هم آن هم زمانی که ما تازه خوابیده ایم!

ما دوست نداریم حال کسی را بگیریم اما دوست داریم کسی را سرکار بگذاریم.

ما دوست نداریم خیلی چیزها را توی دلمان نگه داریم٬ وقتی هم می گوییم ترور می شویم به چشم غره ی کلهم جماعت حاضر!!

ما خیلی چیزها دوست داریم/ نداریم که الان یادمان نمی آید اگر چیزی یادمان آمد مجبورید تا آخر عمر این وبلاگ پ.ن های دوست داشتنی و نداشتنی ما را تحمل کنید خو!

پ.ن: ما به یک نتیجه رسیدیم اینکه دوست داشتنی هایمان بیشتر از دوست نداشتنی هایمان است... والا!!

 

بعدا آمدیم:

یادمان رفت از دوست جان ها دعوت کنیم بیایند. اهم:

یه روز بعداز ظهر... بلکه خجالت بکشند و محض روی ما هم که شده آپ نمایند.

بانو ناشا.اشا بلکه یه مقدار از خشانت موجود در وبلاگشان کم شود... البته این خشانت چند روز است مهمان ایشان است.

الاغی که یونجه را می فهمید بدون شرح!!

خاطرات یک ماه زده اصولا دوست داریم بدانیم این  ماه زده جان٬ چی دوست دارد چی دوست ندارد!!

زندگی بانو سریع دست به کار شو تا دوست داشتنی ها و نداشتنی هایمان را سهیمه بندی نکرده اند.

قربانی شماره 14  دوست جان بنویس... تو هم بنویس...

سرگیجه عموما این دوست جان خوب با شعر حرف می زنند گفتیم شاید برایمان بنویسند خو..!!

قابل به ذکر است:

تمامی دوستانی که اینجا می آیند٬ یا ما آنجا می رویم٬ یا نمی رویم و آنها می آیند و ما می رویم و آنها نمی آیند به این بازی دعوت می باشند.

 

+ 87/01/3012:29 کارگر |

اون: می دونی چقد دوست دارم؟

من: ها؟

اون: می دونی؟

من: چی؟

اون: همینی که الان گفتم.

من: چی گفتی؟

اون: دوست داشتنمو!

من: خوب؟

اون: هیچی!!!

من:  

اون: ...

من: چیزی شده؟

.

.

.

.

.

.

  .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

من:   

 

جان ما نمی خواهد وبلاگ ما را بخوانید، بروید اینجا را بخوانید بس که حرف حق زده اند، این دوست جان ما!!

+ 87/01/2814:57 کارگر |

اون: ببخشید خانم می شه یه لحظه مزاحمتون بشم؟

من: کدوم آدم عاقلی می ذاره کسی مزاحمش بشه که من دومیش باشم؟

 

+ 87/01/2710:53 کارگر |

ما هیچی نمی خواهیم.

ما آن پست را بر می داریم تا رسما اعلام کنیم که غلط نمودیم با ملت شوخی کردیم. ما را به غولی خودتان ببخشید!!

+ 87/01/2611:29 کارگر |

یادتان می آید در چند پست قبل در خواب-سریالمان  موهایمان را کوتاه کردیم٬ قشنگ شد؟!

در بیداری گند زدند به موهایمان رفت!!!

+ 87/01/250:12 کارگر |

 

سر درد هایم زیاد می شود از زمانی که دوره ی درمانی ام را شروع کرده ام به جای بهتر شدنم بدتر شده ام، کم کم دارم به دکتر بودن این دکی شک می کنم همانطور که بابا به من مشکوک می شود، پول تو جیبی ماهانه ام  سر به فلک کشیده، کم کم باید فکر کاری برای خودم باشم گرچه دکی می گوید نباید مغزم زیاد فعالیت کند. اما آقای پدر را چه باید کرد؟

 

معترف می شویم

آقای پدر طی یک دوره عملیات ژانگولری مچ ما را درست جلوی مطب دکی می گیرد، به هر در زدیم که دو در شود نشد، چون چند پیشش دکی جان خبر خوشی مرحمت فرموده بودند که این تومور پررو، رویش کم شده و درمانمان بالاخره جواب داده است، تصمیم گرفتیم به پدر عزیز دردانه بگویم که تومور داریم!! پدر کمی نگاهمان کرد و بعد همه چیز سیاه  می شود!!!

****************************

پدر عزیز بالای سرمان نشسته و سرمان داد می زند، چه بی ملاحظه! مثلا من مریض هستم. اما قیافه ی پدر چیز دیگری می گوید. طی آخرین رویدادها من باید الان درست جلوی درب مطب دکی جان باشم اما نیستم بلکه داخل رختخواب می باشم، صدا آقای پدر بلند می شود:

تا کی می خوای بخوابی بی خاصیت. ساعت از 11 رد شده!!!

و من شک می کنم که آیا یعنی واقعا همه ی این روزها خواب بود؟ یعنی خواب بود؟

500 تا ساندویچ نون و پنیر و گردو بردیم پخش کردیم، بلکه خدا نزند پس کله مبارک و تومور دار شویم!

 

 

پی نوشت: بی خود فحش بارمان نکنید. کسانی که از روز اول خواندند می دانند این یک داستان است. البته خوابی است که به اشکال مختلف به دیدار ما می آید اما خو چه باید کرد؟ گفتیم شما هم از خوابمان مستفیض کنیم٬ بد کردیم؟

+ 87/01/2323:22 کارگر |

 

 

اصولا در حال دودر کردن ساندویچ ها هستیم. زورمان می آید هم صد تا پیاز را میل کنیم هم صد تاشلاق را. عمراً!!

چون احتمالِ شک می باشد، مادر گرامی را تشویق فرمودیم که خودش این کار را بکند، ولی مادر گرامی زیر بار نرفتند و گفتند نذر کرده با دستمان خودم درست کنم و پخش کنم.

حرص می خوریم که چرا همیشه از ما مایع می گذارند.

دیروز که از خواب بلند شدیم با چهره ی پر از شکِ خواهر گرامی روبرو شدیم چرا؟ چونکه خانم منشی ِ گلمنگی ِدکی جان تماس گرفته اند گفتند برای برنامه ریزی دوره ی درمانی خود یه سر تشریف ببرم مطب.

خوب که چی اینکه مشکلی نیست خیلی ها سرطان دارند.

الان دو ساعت است خواهر گرامی سر هر 10 دقیقه بی هوش می شوند و ما با یک پاتیل آب بالای سرشان در حال غرق شدنیم.

خدا رو شکر خانم والده منزل تشریف نداشتند.

 

وای به روزی که...

خواهر گرامی در حالی که در بین دستمال کاغذی های استفاده شده و استفاده نشده دست و پا می زند، هی به ما نگاه می کند و هی گریه می کند، هی ناله می کند و می خواهد برای ما بمیرد، کم مانده برویم کفنمان را بپوشم.والا!

برای سرگرمی هم که شده وارد آرایشگاه همیشگیمان شده و خودمان را روی صندلی پرت می کنیم و از لیلای عزیز می خواهیم مقداری موهایمان را کوتاه کند! وقتی موهایمان را که به قول ایشان 1 تن وزن دارد را بالا و پایین می کند، خیلی جدی می گویم مواظب کله ی ما باشید چون یک عدد تومور در سر داریم. و اینگونه شده که لیلا جان چنان زدند زیر خنده و پس کله ی ما، که به تنها نتیجه ای که رسیدیم این است که دیگر با کسی جدی صحبت نکنیم!!

 

 

+ 87/01/221:9 کارگر |

هموطنان عزیز توجه فرمایید
هموطنان عزیز توجه فرمایید
تمامی مطالب این وبلاگ
تمامی شان ها!
حاصل تخیلات نویسنده ی این وبلاگ می باشد.
و هر گونه مسئولیتی در زمینه ی برداشت های شما از ما، به گردن خودتان است.
با تشکر
کارگر!

Home
Email
Night Skin